دست نوشته های یک لاشی...
ساقی این می خانه از دم خالی است/جام من محتاج دست ساقی است از فرش تا عرش بر من رکب زدند/امروز راه من به سوی دیار باقی است هزاران پله در راه خدا جوییده ام / دم زدن از راه خدا برای من کافی است چشمه ها جوشیده اند از شراب ناب / جرعه ای آب صبوی تشنگی برایم جاری است حلق من خشکیده ذهنم خشک ، تشنه است/ دیدن روی صبویی برایک کافی است ای که در هر محفلی صحبت توست/ در نوای ناله ام جای تو بسیار خالی است نظری بر من شوریده افکار فکن / جای نظر تو بر من والی است این غزل که ز بحر دلتنگی سرود / حرف این بی دین و محتاج بود که لاشی است این داغ که بر ما نهادی چنین/این پیکره پژمرد وز درد این این گونه که ما را کردی لعن/این استخوان شکست بعد از این ساغر در پیمانه ریز و پر تر کن / ساقیا جام می ام از درد سرکش تر کن شراب تلخ جوانی برون از حلقم ریز/ در اوج جوانی می پیری بر سر کن گر همگان در اوج جوانی پیر شوند/ ما را از کودکی بد تر کن ساقی امشب دل ما را بردی/ می درون جام مرا زهر تر کن طعم تلخ شرب شکسته کوی/ گویی همه دنیا را سرد تر کن این می اگر زهر را می ماند لیکن/همه دنیا پس سراسر زهر کن می بر کف دستم گذارید/بر سرم بارانی ز می برببارید تا جانم ز مستی شود گلگون/بر قدمش گل یاسمن بکارید همه ی عالم در قدم مقدم تو/من و یار مرا تنها گذارید بوی عطرآگین وجودش به دمی/بردرونم همه آه و غم ببارید شعشعه آن دو لؤلؤ تاریک/همه عالم را ز نور از هم بتابید نرمی زلف عیانش را ببین/همه ابریشم ز پهلویش بخارید بوسه ای از لب لعلش، شیرین/همه عمر مرا از شیرینی گسارید ای همه جنگ و سپه برکشان/در غربت این جهان در هم بتازید یار من مست شود مست کند/مست ترین مست ازل مرا بنامید عشق بازی در درون جلگه خیس/همه دیلمان را ما دوتا را خالی گذارید به قول ترک شیرازی که می گه : ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت به هر حال اشکال از ما نبود...از لوکس بلاگ بود که یه مدت نبود...یعنی ما بودبم لوکس بلاگ نبود...حالا ما نیستیم لوکس بلاگ هست...خلاصه از این جور صحبت ها...مهم اینه که فعلا همه دور همیم و عیده... این جشن اهورایی/مبارک بر تو آریایی مگر نیست که من می پشت می میزنم/دل نگرانم و هی آه پشت هی میزنم خسته و دست ببسته همه جور/دل من از دم گرفته و نی میزنم به زیر بارن و فتاب و برف و خاک و باد / از به فروردین تا خود دی میزنم تو که عذر مرا پس زدی و دلم براندی/دم در میخانه نشستم و می میزنم نزد آن عفریت که نگاهش همچو سنگ/چهر گندمگونش ببینم و قی میزنم در دل بیچاره من هوای روی ماه توست/ز بهر جستنت به بیابان ری می زنم عذر ما را از بر دوری بی جا بپذیر/من بسیار پر مشغله و بر دف و نی می زنم جانا دمِ سوزانِ بشر از بحر تنهایی نیست/بازدم افروخته اژدر، آتش رهایی نیست رسم روزگار دمی چند نفس به اندرون/دمی آسودن ، در دم دگر آهی نیست هدف این بشر هست فسق و فجور/این مقدس است نه تنها واهی نیست اسب رم کرده این دنیا و آن منم/همه ی زمین یک دشت و چاهی نیست جام را به دمی سر کش لاشی/که می و مستی به مسلم و بهایی نیست کفر گناه من سنواتی عذاب الیم/این عذاب از بحر رخ یار ملالی نیست دوستان وبلاگی که در زیر می دم وبلاگ دوست بسیار عزیز من آقا پویا هستش ایشون پیشکسوت امر شاعری و برای خودشون استادی...(از جمله استاد خود من...)... خلاصه کلام بگم که خیلی مخلصشم مطربان یک نفس جانانه زدند/دل ما را بگرفتند و آلت مردانه زدند ساقیا جام می ام پر تر از این/که صوفیان به نفسی یک پیمانه زدند مست من بیش تر از باده و می/عاشقان مستی خود بر در یارانه زدند جام می و حجله لیلی کجاست/لعنت کَسان را که دم از وصل عاشقانه زدند مطربانیم که از می و ساقی ، بخوان/نفس ما گرفتند و به بیگانه زدند گُل امید دریغ است در این وادی غم/گِل مارا در آتشِ گلخانه زدند به کجا چنین شتابان چمن از نسیم پرسید/نداند که غم در ره میخانه زدند مطرب آن است که مست از می غم/مطربان نیست که بر تنبک و دیّاره زدند مطربان همه در جوش و خروش/صوفیان جملگی عاشق و دیوانه زدند مرگ نباشد ره عشاق عدن/عاشقان همگی بر ره افسانه زدند غرقه تا به کمر اندرون/نمره ،که شد آب و نون با زور خواهش و تمنا و التماس/رسید به عرش کبریا همچو خون بگفتند تریدید همه برگه ها/بگفتیم نگویید زین گونه از برون شما جا نفسین نبودید در امتحان/بگفتید برید بز چرانید همچو اون بگفتم چه شد این نمره رنگین نصب/بگفتید این نباشد رسم ، جون بگفتم لا اقل روزی چند مرا فرصت دهید/بگفتند رسم ما نیست زین به گون شبی چند به خواندن کوشا بُدیم/ندیدم نتیجه ای تا به این لحظه مون گرفتیم و دریدند و مردیم تا به شب/نبود این امتحانات هم گل به گون
و آقای پویا ماست...اشعار بدیع و جالبی داره کارش توی سبک نو و فلسفی هست
نه رویایی
(مثل سپهری نیست بیشتر شبیه نیما هست...)
| Power By:
LoxBlog.Com |

آمار
وبلاگ: